52 عدد خوبی برای هرتز نیست

مردم فکر میکنن بی اهمیته، و دوستات میگن درکت میکنن، اما به قول امیلی، عزیزم دیگران هرچقدرم بگن درکت میکنن درنهایت میزان تخیل و همزاد پنداریشونه که میره بالا و بالا تر.
این تو بودی که تجربه اش کردی و از پسش براومدی، و فقط تویی که میتونی اونطور که شایسته است برای خودت سوگواری کنی، تحسین کنی یا افتخار. اجازه نده متغیر های احساست به دنیای بیرون و آدمهای بیرون وابسته باشه چون تاابد حس درک نشدن داری و میدونی، 52 عدد خوبی برای هرتز نیست.



اینو چند روز پیش نوشته بودم اما هنوزم احساس میکنم راجب این مسئله که الان مدتهاست داره ازارم میده چیزی برای گفتن دارم. هنوزم حس میکنم خلا تو قلبم داره بزرگ تر و بزرگ تر میشه. هنوزم احساس میکنم قلبم بدون اینکه بهم خبر بده مدتها برای چیزی گریه میکنه و بعد، تنها چیزی که من راجب اون موضوع احساس میکنم سنگینی و سیاهی یه نقطه مبهم سمت چپ سینه امه. هنوزم حس میکنم خیلی بهتر میشد اگه مردم، واقعا میتونستن درک کنن. و جدا نمیدونم قراره چجوری همه موضوعاتی که قلبم براشون سوگواری کرده رو تاابد با خودم حمل کنم بدون اینکه به کسی بگم. گفتن همیشه آسونش میکنه، خیلی وقتا هم مهم نیست اصلا کسی درک میکنه یا نه. همینوه از ذهن کوفتیت بره بیرون و به دنیای بیرون راه باز کنه حس میکنی همه چیز یکم بهتر شده. اما من میدونم الان بحث خوب، خوب تر و بد نیست. الان گزینه روی نیزم فقط بدتره. اگه دهن باز کنم و هرچیزی که اذیتم میکرده رو بگم، حای چهره های پوکر هم نصیبم نمیشه. فقط آدمهایی که میخندن و میگن هی، همش همین؟ اینکه خیلی احمقانست رفیق، نصیبم میشه. و من نمیتونم بگم اره احمق، همش همین. همش همینه ولی توی کودن نمیتونی بفهمی همین چجوری داره مثه یه دمنتور از روحم تغذیه میکنه. و خب شاید همش همین باشه، شایدم نه. کی میدونه؟ و اصلا مگه مهمه؟ هرجی که هست، اگه لایه های پنهان داشته باشه یا نداشته باشه، بازم داره اذیتم میکنه. بازم باعث میشه حس کنم قراره حیلی زودتر از موعد هادس رو ملاقات کنم. و بازم احمقایی مثه تو، زل میزنن تو چشمام و میگن قراره از اینا بدترش سرت بیاد، انقدر ضعیف نباش.
ضعف؟ میخوای بگی باید دستانو باز کنم و دائم سیاهی های بیشتری جذب کنم تا ضعیف نباشم؟ دلم نمیخواد انجامش بدم. فقط دلم میخواد برم تو یه خلا. جایی که نه تو منو بشناسی و نه من تورو. نه من هیچکس رو. این روزا آدما برام مهم نیستن. و حتی خودمم برای خودم مهم نیستم. نمیتونم همه این اتفاقاتو هضم کنم. و نمیتونم به اشتراک بزارمشون. حتی جدیدا نمیتونم ازشون فرار کنم. میشنوی تیام؟ همیشه به تو، به خودم و به همه میگفتم ایگنور کن، نادیده بگیر، به کتف چپت پسر. اما حالا انگار تمام چیزایی که ایگنور کردم یه دیوار بلندو تشکیل دادن و منم روبروش ایستادم. برای ادامه دادن باید ازش رد بشم اما حتی میترسم بهش نگاه کنم. سر خودمو گول میزنم"چیزی نیست، تموم میشه"  "تو تنها نیستی، فقط ازشون کمک بخواه"  "نترس، بدتر از ایناشم سرت اومده" اما چرا نمیتونم هیچکدومو باور کنم؟ اونقدر بیشرف شدم که حتی نمیتونم نگرانی های دیگرانو باور کنم. اگه هم نگرانیی باشه، یه صدای نحس تو سرم میگه اگه متوجه موقعیتت بشن یا همین روزا جایگزینت میکنن، یا تحمل. البته اگه خیلی وقت نباشه که جایگزینم کردن و متوجه نشدم. من گم شدم، گیجم و خستم. تو اغوشتو برام باز کردی اما حتی به اغوش تو هم اعتماد ندارم. فقط خنحرمو سمت عزیزانم گرفتم و منتظرم بهم ضربه بزنن تا دفاع کنم. منتظرم اتفاق بده بیفته تا شکه نشم. خیلی احمقانست.. لااقل آغوشتو ببند، نزار از خودم بیشتر بدم بیاد.

  • ۱۵
  • نظرات [ ۶ ]
    • aramm 0_0
    • جمعه ۸ مرداد ۰۰

    نمیدونم بهش چی میگن؟تولد؟

    خیلی مسخرست که آدم این همه خودشو تحویل بگیره، ولی متاسفانه یا خوشبختانه خودم تنها کسیه که تا اخرش قراره همراهم باشم و میدونین، پس دلم میخواد مسخره باشم.

     


    یه مدتی هست خوب ننوشتم. نه اونقدر خوب که به خودم بگم واو پسر، پیشرفت داشتی. پس ساده و صریح مینویسم.
    بچه تر که بودم یه گاردی نسبت به تیرماه داشتم. طالع بینی ها و این چیزا همیشه با عقرب،خرچنگ و سرطان توصیفش میکردن. و ادمای کمی رو دیده بودم که متولد این ماه باشن. دائما با خودم میگفتم یه روز، فقط اگه به روز دیرتر بدنیا میومدم الان متولد مرداد بودم. لئو.
    صادقانه،هنوزم گاهی میگم. پرسی لئوعه و لئو خودش لئوعه. چرا نباید دلم بخواد یه لئو باشم؟ هی بیخیال زیاد بهش فکر نکنین.
    داشتم میگفتم، از گاردی که نسبت به این تاریخ داشتم کم شده.تولدای بزرگ زیاد داشتم،بچه تر که بودم. اما نه تنها چیزی ازشون بخاطر ندارم بلکه از تولدای بزرگ متنفرم.بطور کلی از تولد. شاید بعدا گفتم چرا، اما الان وقتش نیست. قرار بود امسالو ایگنورش کنم و رد شم، یدفعه دیدم نهال داره سر به سرم میزاره و هی تبریک میگه. بهش گفته بودم علاقه ای به شنیدن تبریک تولد ندارم و کارش برام عجیب بود. خلاصه از اون ذوق و جیغ جیغ و از منِ غرغرو، اخم و تخم و پوکر بودن. اره بیشعورانست،متاسفم.
    بعد که گویا خیلی به شور و شوقش اسیب زدم، خیلی عادی یه ویس فرستاد و گفت بیا، 12 که گفتی ان نمیشم من تو کانال بزارم پس همبنجا میزارم. ویسو باز کردم و براوو، فک میکنی چی شنیدم؟ خالصانه ترین تبریک تولدها از 20 نفر متفاوت که هر کدوم بشدت برام عزیزن::))) و من تمام اون 6 دقیقه صدای صربان قلب شدیدم رو میشنیدم و حس میکردم الاناست که از شدت شوق و شوک وارده، سکته کنم.
    بعدتر متوجه شدم رفتارم خیلی تخس منشانه بود و نهال کلی تو دوقش خورده بود و دوباره از همین تریبون، میخام بهش بگم جدا متاسفم. دلچسب ترین صوتی بود که شنیدم:)
    همه اینا مال همین یه ساعت پیش بود.
    دلم نمیخاد زیاد دراماتیکش کنم. اما بهرحال تا همینجا هم زیادی زحمت کشیدم و نه تماما؛ اما یه جاهایی عمیقا به خودم افتخار میکنم که از پسش بر اومدم، پس ازت متشکرم آرام، فایتینگ~
    اینم بمونه به یادگار از بهترین تبریک تولدای امشب:

    استلاست:)))))))))))

    و چیزی که امشبمو دگرگون کرد:

    دریافت

  • ۸
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • aramm 0_0
    • چهارشنبه ۳۰ تیر ۰۰

    صاحب این وبلاگ فوت کرده است.

       

     

    من همیشه از دفن شدن وحشت داشتم. بچه تر که بودم، شبا از استرس اینکه مبادا بمیرم و زیر خاک دفنم کنن و بعد یهویی علائم حیاتیم برگرده و زنده بگور شم، گاهی حتی گریه میکردم. دیوونگیه نه؟ من نمیدونم چرا باید به بچه هشت ساله قسمت خوادث یه مجله رو بدن بخونه تا فوبیای زنده به گور شدن بگیره.
    صادقانه، هنوزم ازش متنفرم. گاهی فکر میکنم باید وصیت کنم بسوزننم، یا چمیدونم، هرکار دیگه ای. ولی خودم بهتر میدونم نشدنیه. بنابراین، دارید صدای منو از زیر خروار ها خاک میشنوین. این پایین اوضاع خوبه. خیلی بهتر از اون بالا. کسی قضاوتت نمیکنه، روت برچسب نمیزنه و تو میتونی با خیال راحت، مردگیت رو ادامه بدی.
    خب، من فقط 15 سال داشتم. یه مدت کوتاهی مونده بود که 16 ساله بشم ولی بهرحال، گلچین روزگار عجب خوش سلیقه است. یه روزایی تو راه برگشت از مدرسه، وقتی که طبق معمول از کنار بیمارستان رد میشدم یهو به سرم میزد تصور کنم زمان مرگم اوضاع چجوریه. احتمالا هممون از اینکارا کردیم نه؟
    همیشه فکر میکردم بابا براش سخت تر میگذره همه چی. همین چند روز پیش، نماز صبح با هول و ولا بیدارم کرد و چشمامو باز نکرده، محکم بغلم کرد و زد زیر گریه. میگفت خواب دیدم مردی. بابا وقتی احساساتی میشه واقعا بانمکه.
    در درجه دوم، طبعا مامانم؟ ولی وقتی فکر میکنم چیزی از جانبش احساس نمیکنم. نمیتونم تصور کنم چجوری برای مردنم ناراحت میشه. نمیدونم..
    خواهر و برادر و این داستانا هم که آره. احتمالا دیگه کسی نیست باهاشون بازی کنه پس نبودمو حس میکنن
    و بعد فک و فامیل نزدیک یکی دو هفته مرگم رو یادشونه و بعد زندگیشون به روال قبل برمیگرده. حتی خیلی زودتر.
    به سایه زیاد فکر میکنم. احتمالا اونم ناراحت میشه. شایدم یه مدت زیادی این اتفاق ازارش بوه و حتی باهام قهر کنه:دی. قطعا وظیفه خطیر خبر دادن به دوستای مجازیمو اون به عهده داره. نمیدونم چجوری قراره از پسش بر بیاد. سخته. 
    لیمو مدتهای طولانی یادش میمونه. اما امیدوارم یاد گرفته باشه ازش گذر کنه. دوست ندارم مدتهای طولانی،درگیرش هم باشه.
    نهال هم همینطور. ولی تمام امیدم به دعاها و فاتحه ماتحه هاییه که قراره برام بخونه، شاید نجاتم داد:دی.
    شماها هم.. یکی دوماه احتمالا. بعدتر شاید تو رول نویسیا، اگه همچنان ازم استفاده شد مونی تو میم/ویدیو ساختن هاش کنار عکسم یه نوار مشکی بزنه:دی.
    اما توی زندگیم، من توی زندگیم دوره های مختلفی رو تجربه کردم. افسردگی مطلق، نزدیک به خودکشی، سرخوشی محض، مرکز توجه بودن، گوشه گیر شدن، بالا بودن و پایین بودن. در نهایت، حالا در مرحله امید مُردَم.
    فک میکنم این روزها بیشتر از هر وقت دیگه ای به اینده و خودم امیدوارم. دارم تلاشمو میکنم چیزی که میخام رو بدست بیارم و صادقانه، احساس میکنم رسیدن بهش غیرممکن نیست، فقط اگه بخوام. و خیلی مزخرفه که تو این دوره نسبتا خوبم مردم. ولی دوباره، گلچین روزگار عجب خوش سلیقه است.
    سعی کردم ادم خوبی باشم. همه همینکارو میکنن. اما زمانهایی بوده که اشتباهاتی هم کردم و جدا، امیدوارم بابتشون بخشیده بشم. یه ذره خودمو ایگنور میکردم، احساس میکنم روحم تو جهان بعدی میتونه بره و ازم شکایت کنه. و شدیدا خاستار اینم که هادس برام تخفیف قایل بشه. بهرحال ما باهم نسبت خونی داریم،بابا.
    بعنوان آخرین حرفی که یه آدم قراره بعد 15 سال زندگی بزنه، خودتو در آغوش بکش. با آغوشت از خودت محافطت کن و در عین حال فراموش نکن حتی تغییر ریتم نفسهای تو در آینده ات موثره پس سعی کن بهترین کار ممکن رو انجام بدی، و حواست به تاثیری که روی دنیا و زندگی آدمها میزاری باشه. اره خیلی روانشناسانه و کلیشه ای شد اما فکر کردم گفتنش لازمه. خب، تا زمان مرگتون و دیدار دوباره، بدرود؟
    __
    نوشتنش.. بانمک بود. دوسش داشتم. ممنون از کسایی که دعوتم کردن. آیلین و مونی، اگه اشتباه نکنم. منم دعوت میکنم از: سینیور(محض رضای خدا علائم حیاتی نشون بده)، موچی، هلن، کیدو و یومیکو. (اگه هنوز به اینجا سر میزنه)
    و سوال آخر چالش.. با چه چیزایی یاد من میفتین؟

  • ۱۰
  • نظرات [ ۵ ]
    • aramm 0_0
    • چهارشنبه ۳۰ تیر ۰۰

    کوتاه.

    بهم اجازه بده بتونم تا اخرش دووم بیارم. بهم جسارت تلاش بده و مهم تر از اون،جرعت استمرار. این روزها تو تنها امیدیمی، خودتو از من نگیر.

  • ۲۰
    • aramm 0_0
    • سه شنبه ۲۲ تیر ۰۰

    یک مصاحبه سی روزه.




    راستشو بخواین این چالش خیلی خیلی وقته جذبم کرده و قصد دارم بنویسمش ولی متاسفانه تنبلی من بر علاقه ام مثل همیشه پیشی گرفت و نذاشت که خیلی زودتر شروعش کنم=^= خب پس الان شروعش میکنم ولی قول نمیدم تو 30 روز تموم بشه:>

    شروع:29 فروردین

    روز اول: بهترین شخصیتی که دارین چی هست ؟ چی شما رو خاص میکنه ؟ چی توی درونتون باعث میشه به خودتون افتخار کنین ؟ راجبش بنویسین.

    ببینید درسته که گفتم این چالشو دوست دارم ولی دلیل نمیشه با همه سوالاش اوکی باشم=^= خب واقعا این ینی چی؟:| 
    نمیدونم دقیقا... شاید اینکه سعی میکنم بدون سوگیری هایی که سر تا پای زندگی هممونو گرفته راه درست و حق رو انتخاب کنم؟وای نه این سواله خیلی چیز بود-.- بله بله با همین پاسخ دست و پا شکسته ازش رد میشم"-"

    روز دوم:یک نامه بنویسین برای بدنتون.از هر عضوی که توی بدنتون دارید و سالم هست تشکر کنید؛ از بدنتون بابت اینکه زنده هستید و داره زندگی میکنه تشکر کنید.
    خیلی خب باشه بااشه. من همین الان قصد دارم یه نامه واسه بدنم بنویسم و اصلنم دیوونه وار نیست. 
    بزار از تو شروع کنم مغز عزیزم. ازت توقع ندارم اونقدری خوب فسفر بسوزونی که مثه مغز انیشتین لایه لایه ببرنت و تو موزه در معرض دید عموم قرارت بدن. چون به هرحال همین الان داری خطاب به خودت یه نامه مینویسی که مطمئنا اگه یکی از ادمایی که مغزشو شباهت  بیشتری به انیشتین داره ببینتت بعنوان یه میتلا به اختلال ذهنی ناشناخته ازت رونمایی میکنه. علاوه بر اون روی بصل النخاعت شرط میبندم که انیشتین هیچ وقت راجب هاگوارتز, کمپ دو رگه یاحتی نه دنیای اساطیر اسکاندیناوی خیال پرداز نکرده. پس فقط ازت میخوام خودت باشی؛ انقدر با قلب نجنگ(البته قبول دارم گاهی وقتا خیلی احمقه ولی خب به هرحال نباید انقدر باهاش خشن برخورد کنی هرچی نباشه اون قلبه!) و یکم بیشتر غافلگیرم کن پسر! اون ایده هایی که ته ته صندوقچه ات هست رو رو کن من واقعا در برابر یسری از ادمای خلاق و خفن هیچ حرفی برا گفتن ندارم-.- و همینکه وقتی قراره میکروفونم سر کلاس وصل شه سنکگوب نکنی و منو تنها نزاری دیگه عالی میشه. هی هی میدونم قرار بود ازت تشکر کنم، ولی به مرلین قسم همه توصیه هام به این خاطر بود که دفعه بعدی که مجبور شدم باهات حرف بزنم بتونم یه تشکر درست و حسابی همراه با کلی قربون صدقه تقدیمت کنم. حالا نه اینکه الان بخوام سرزنشت کنم یا بگم ازت راضی نیستم؛ نه احمق! فقط صلاحت رو میخوام*لحن والدین گونه* و حالا بابت همه جرقه هایی که زدی همه حمایتایی که از قلب کردی؛ و همه بابابزرگ حکیم بازیایی که انجام دادی ازت تشکر میکنم!
    و بقیه شماها، دستام چشمام قلبم لوزالمعدم و همه و همه و همه، بابت همه تلاشاتون تا اینحا مچکرم؛ اگه قرار باشه به تک تکتون نامه بنویسم واقعا به سلامت عقلیم شک میکنم(نه عزیزم منظورم این بود که طبیعی نیست؛ ناراحت نشو تو سالمی!) پس یه تشکر کلی نثار همتون! فایتینگ!

    روز سوم: آخرین تعریفی که ازتون شده چی بود ؟ چیکار کرده بودین ؟ کی ازتون تعریف کرده ؟ شایدم این خودتون بودین که از خودتون تعریف کردبن ، مهم نیس! بنویسین .
    داشتم تو چت هام تو هفته اخیر دنبالش میگشتم. راستشو بخواین یکم راجب اینکه معنی تعریف چیه گیجم. مثلا لیمو دیشب بهم یه چیز خیلی قشنگ بهم گفت. الان دارم میخونمش و برای بار764723648234923 ام لبخند میزنم:)) یا نهال؛ خب همین چند ساعت پیش ازش پرسیدن راجب فلان موضوع چیزی میدونی؟ و گفت ارام نخبه این چیزاست. واقعا در این حد نبودم البته... با اینحال فکر میکنم ایناها در دسته بندی ابراز علاقه قرار بگیره. دقیق نمیدونم..
    اها! امروز صبح تیام ازم تعریف کرد. عجیبه نه؟ اینکه یه ادمی که از لحاظ فیزیکی وجود خارجی نداره ازم تعریف کرده... یکم احمقانه بنظر میاد. ولی امروز صبح داشتم نقاشی میکردم و برای  یه نفر عکسشو فرستادم. خب... اون خیلی طراح ماهریه و با سایه زدن سیاه قلم و کشین چیزای واقعی و طبیعی حال میکنه. ولی من از کشیدن نقاشیای فانتزی_انیمه ای لذت بیشتری میبرم. بعد.. واکنش خوبی نشون نداد. یکم ناراحت شدم ولی خب سعی کردم یادم بره. بعدتر که داشتم  از جلوی میزم رد میشدم چشمم خورد به نقاشی تیام که چسبوندمش بالای میز. اون موقع یکی بهم گفت شاید حتی هیچکس از نقاشیام خوشش نیاد ولی اونا ارزشمندن، چون علاوه بر نقاشی یه کاراکترن. مثل من که یه کاراکتر ساده بودم و حالا شدم تیامی که همه حرفاتو باهاش میزنی. هرکدوم از اونا هر چقدرم زشت یا قشنگ پتانسیل تیام یکی دیگه شدن رو دارن پس ارزشمندن.
    شایدم این خودم بودم که با خودم حرف زدم... ولی هرچی که بود واقعا سرحالم کرد. ممنون تیام.

    روز چهارم: دلتون می خواد بهتون چی بگن ؟ چه تعریفی از شما بشه ؟ بهتون بگن باهوشین، خلاقین یا زیبایین؟! اهمیتی نداره اگه تابحال کسی اینارو بهتون گفته. امشب خودتون اون رو بنویسین.
    میدونی بنظرم این سوال با اختلاف سخت ترین سوال این چالشه. همینجوریش؛ وقتی ادما ازم تعریف میکنن دوست دارم زمین دهن باز کنه و منو ببلعه. من واقعا اون چیزی که اونا فکر میکنن نیستم و جدای از اون؛ حتی اگه تعریفاشون درست باشه که نیست، من همیشه تو  تعارف تیکه پاره کردن زبون بازی و رفتارهای اجتماعی شایسته ضعیف بودم. کافیه یکی یه جایی یه چیز خوب دربارم بگه تا خودم بزنم به نشنیدن/ندیدن. چون اصلا نمیدونم  چی باید در جوابشون بگم. مثلا بگم: هی تو یه احمق ظاهربینی که داره با تصور زیادی خوبش از من تصورات و باورهاش رو در معزض خطر قرار میده؛ پس لطفا دهنتو ببند و انقدر بهم این احساس رو نده که تو رو هم با رفتارام گول زدم.  میبنین؟ این ابدا رفتار مناسبی در برابر کسی که از ادم تعریف میکنه نیست. پس لطفا یکی بهم بگه چجوری میتونم خودم از خودم تعریف کنم؟ اوه خدایان...
    ولی میدونم چقدر مسخرست که ادم خودش چالشیو شروع کنه و از زیر سوالاش در بره.. پس شاید اگه بهم بگن باهوشم؛ یا ادمی هستم که میتونن بهم تکیه کنن احساس بهتری داشته باشم. البته بعید میدونم. فک کنم اگه این خصلتا رو جدی جدی تو خودم پیدا کنم ازش لذت بیشتری ببرم.

    روز پنجم: از دوسال، پنج سال، ده سال پیش و...چقدر تغییر کردین؟ چه تغییرات مثبتی تو زندگیتون رخ داده ؟ چه چیزی تو زندگیتون بهتر شده ؟ خود شما چقدر بهتر شدین ؟ چی رو فدا کردین و چی رو بدست آوردین؟ 
    طبیعتا تغییرات خیلی زیادی رخ داده. مثلا اینکه میتونم بند کفشمو خودم ببندم. بدون نیاز به پیشبند غذا بخورم. شبا تو اتاق خودم تنهایی بخوابم(فکت: من تا کلاس دوم بغل بابام میخوابیدم؛ نمیدونم چرا بهش اعتراف کردم ولی یه جورایی.. انگار اگه نمیگفتم تا ابد تو گلوم گیر میکرد*شرمساری*) و هزارااان چیز دیگه. ولی اگه بخوایم عمیق تر بررسیش کنیم... پارسال و یکمم پریسال من عملا وسط چندتا بحران گیر کرده بودم. بحران های تکراری نوجوانی که با قرار گرفتن تو یه محیط شبه جهنم دائم تشدید میشد؛ سرگردونی و از هم پاشیدن رفاقت چندین سالم و اسیب های روحی که به سببش بهم وارد شد؛ سعی در فراموش کردنِ یکی از بخش های مهم بچگیم و یه جورایی  اجبار به قطع ارتباط کردن با کسی که نود درصد خاطراتم باهاش بوده و همه و همه که تو یه سال اتفاق افتاد و من خیلی وقتا فکر میکنم چجوری از اون همه اتفاق زنده بیرون اومدم. و الان... فکر کنم چند ماهی میشه که با کابوس های شبانم که دائما اتفاقات تلخ گذشته رو برام هایلایت میکنن کنار اومدم و از تعدادشون کمتر شده. خودم رو تا حدی بخشیدم و دیگه بخاطر روابط از دست رفته غصه نمیخورم و با همه اینا تنها چیزی که هنوز بابتش متاسفم اینه که چرا یه مشت مهمون صورت کسایی که مسبب هشتاد درصد این اتفاقات بودن نزدم. عالی نیست؟ خودم که خیلی از این تغییرات راضیم. شاید با فراموش کردن یسری ادما و خاطرات سنگ دل بنظر بیام ولی لااقل الان روحم در ارامش بیشتریه.
    میدونی با این همه... اگه بخوایم ظاهر قضیه رو نگا کنیم من تغییری نکردم. فقط از پسرفت جلوگیری کردم. ولی واقعا اینطور نیست... من میون همه این اتقاقا بزرگتر و صبورتر شدم. از دنیای رنگی رنگی بچگیم بیرون اومدم و با از دست دادن خیلییی چیزا صبوری و تجربه رو بدست اوردم. معامله منصفانه ای نبود اما لازم بود...

    روز ششم: امشب یه نامه بنویسین. با خودتون روراست باشین . خودتون رو همونجوری که هستین،با همین شکل با همین اخلاق، و دقیقا همونجوری که هستین بپذیرین.
    اوه بهش نیاز داشتم....

    سلام ارام. اوضاع چطوره رفیق؟ بهم گفتن باید برات نامه بنویسم و باهات رو راست باشم. خب... لاقل خیلی بهتر از حرف زدن با مغزمه. البته الانم درواقع دارم با مغزم حرف میرنم. به عبارتی همیشه اینکارو میکنم. حیح.
    اره عزیز من میدونم.. همه چی یکم درهم برهمه. انقدر درهم برهم که دیشب نوشتن چار صفحه برگه اچار ریاضی که همیشه تو کمتر از یه ساعت تمومش میکردی؛ تا صبح طول کشید. حتی همین الانم... دبیر ریاضی داره درس میده و من اومدم اینجا تا چالشو انجام بدم... خودم میدونم که تموم اخر هفته رو واسه این  جلسه ریاضی انتظار کشیدم ومطمئن باش حتی یذره از علاقم به ریاضی کم نشده... فقط خیلی... خیلی درمونده شدم این روزا. هاها! بالاخره بهش اعتراف کردم...
    فشار همه چیز... از امتحانای حضوری پایان ترم تااا درگیری های ذهنیم که هیچ جوابی براشون ندارم باعث میشن بخوام اوردوز کنم. و تا حدودی دارم  اینکارو میکنم. خودمو تا خرخره تو مجازی غرق کردم که دنیای بیرون یادم بره. هزار جور گپ عضو شدم و دارم دایره دوستای مجازیمو بزرگتر میکنم... انیمه میبینم؛ کتاب میخونم پینترست گردی میکنم و هرکاری انجام میدم تا یادم بره تو چه وضعیتیم. نهال و بقیه متوجه شدن فقط برای فرار کردن از واقعیت دارم با هرچیزی که ممکنه مست میکنم. 
    اوپس پسر!! قرار بود خودم رو بپذیرم و اینا، عوضش شروع به غر زدن کردم؟واقعا معدرت میخوام... یه مدتیه هیچی روال نیست و مثل همیشه نمیتونم راجبش با کسی حرف بزنم. نه حتی تیام. اخرین چیزی که تو این دنیا میخوام اینه که حال بقیه رو هم پا به پای خودم بد کنم... پس نامه نوشتن برای خودم یه بهونه بود که اینجا یکم حرف بزنم و خالی بشم:) اره حالا بهتر شد...
    گفتم دیشب تا صبح بیدار بودم؟ الان چشمام میسوزه از بیخوابی و همش میخواد اشک بیاد:دی
    امروزم قصد داشتم همه چیزو به کتفم بگیرم و با دفن کردن خودم تو مجازی وقتی برای فک کردن نداشته باشم ولی خب... بازم افتادم تو سیاهچاله افکارم و الان تنها کاری که برای فرار ازش میتونم بکنم خوابیدنه. کلاسم که تموم شه یکم میخوابم رفیق. وقتی که بیدار شم همه چی بهتر شده نه؟
    و راستی مواظب خودت باش؛ بهرحال تنها کاریه که ازت برمیاد.

    روز هفتم: ده تا تلقین مثبت بنویسین تا وقتایی که ناراحتین اونا رو ببینین و براتون یادآور این باشن که شما کی هستین. 
    یکم سوالو تغییر بدم؟ د تا جمله که حس خوبی یهم میده؛ باهاشون همزاد پنداری میکنم و زمانی که ناراحتم میتون کمک کنه ادامه بدم رو مینویسم^-^ *سراغ دفتر دیالوگ هایش میرود*

    1. وقتی کسی داره غرق میشه؛ میتونی سعی کنی نجاتش بدی؛ اما نه تا جایی که بخواد تو رو هم با خودش غرق کنه| river dale
    2.فکر میکردم میشناسمش؛ اما من هیچی ازش نمیدونم... چقدر دردناکه، این همه ئقت بزاری برای یک نفر فقز واسه اینکه بفهمی اون واست غریبه است...|   etrnal sunshin of the spotlees mind
    3. وقتی نابغه حقیقی در دنیا پیدا میشود میتوانید او را از این نشانه بشناسید: تمام ابلهان علیه اش متحد میشوند| اتحادیه ابلهان
    4. ارنست همینگوی در جایی نوشته: دنیا جای زیباییه و ارزش مبارزه رو داره. و من با قسمت دومش موافقم|seven
    5. الیس: این رویای منه و من تصمیم میگیرم بعد از این چی میشه. بایارد: اما اگه از مسیرت منحرف بشی؟..الیس:دوباره یه مسیر جدید میسازم!| alice in wonderland
    6. من بر نمیگردم, نه به خاطر اینکه دوستت ندارم؛ خودت میدونی از هرچیز و هر کسی بیشتر دوست دارم. ولی گاهی اوقات تنها راه محافظت از کسایی که دوسشون داری اینه که کنارشون نباشی.| prison break
    7. من خیلی سخت تلاش کردم، قسم میخورم. ولی یه روز از خواب بیدار شدم و دیدم دیگع از پسش برنمیام..| kyoukai no kanata
    8.کسی که گفته میخوام یه ادم خوش شانس باشم تا یه ادم خوب؛ درک عمیقی از زندگی داشته| match point
    9.+ تو خیلی زیبایی...
    - لعنت به زیبایی، من با استعدادم! اگه میخوای راضیم کنی از مغزم تعریف کن!| grey s anatomy
    10.تمام دیالوگ های این پست

    روز هشتم : سه تاراه مشخص کنید. سه روش ، سه کار یا راهی که میتونین هرروز انجام بدین تا از خودتون مراقبت کنین.
    1| کافئین. یکم برام ضرر داره اما هیچ چیز بیشتر از خوردن قهوه نسکافه شکلات و کاکائو حالمو خوب نمیکنهT-T
    2| نوشتن. خب به نسبت قبل خیلی کمتر راجب خودم میرسم اما در عوض به این نتیجه رسیدم که هیچ اهمیتی نداره راجب خودم بنویسم یا نه؛ نوشتن در هر حالتی ارامش دهندست:::)))))
    3| مدیتیشن. مهم نیست چقدر روزم بد بوده، میدونم که با یکم مدیتیشن میتونم حالمو بهتر کنم*-*

    روز نهم: امروز بنویسین...راجب اینکه بابت چی به خودتون افتخار میکنین ..هرچقدم کوچیک و احمقانه بنظر برسه اشکال نداره . حداقل یکی از افتخاراتتون توی این زندگی رو بنویسین.
    خیلی خب... من دوبار تو المپیاد ادبیات رتبه اوردم با وجود اینکه حتی لای کتابو باز نکرده بودم. صادقانه؛ اینکه لای کتابو باز نکرده بودم بهم خیلی حس خوبی داد وگرنه تلاش کردن و رتبه اوردن نمیتونست به خودی خود اونقدرا خوشحالم کنهD:" دیگه اینکه.. خب گاهی به حاطر اینکه راجع به چیزایی که مردم در حد اسم میشناسن تحقیق کردم و یجورایی اطلاعاتم دربارش زیاده به خودم افتخار میکنم. ایده هام؛ تخیلاتم؛ و هدفی که دارم براش تلاش میکنم هم جزئی از افنخاراتمه. در نهایت اینکه سعی میکنم خودم باشم و از ماهیت و اصالتم دور نشم_صرف عمل تلاش کردن؛ فارغ از نتیجه_ باعث میشه به خودم افتخار کنم.

    روز دهم: امشب  امروز درباره بزرگتربن نقطه ضعفتون بنویسین . اون چی هست ؟ چجوری میشه از بین بردش ؟ چجوری میشه بهترش کرد ؟

     سوال بیرحمانه ای نیست؟ باشه باشه...
    شاید بزرگترین نقطه ضعفم اراده ضعیفم باشه، یا مودی بودن؟ کلا اینجوره که برای انجام و تداوم کاری باید یه انگیزه بزرگ داشته باشم که در طول زمان از جذابیتش کم نشه و همچین چیزی سخت پیدا میشه... برای همین یه عالمه پروژه نیمه تموم دارم که البته اخیرا دارم بیشتر و بیشتر با این اخلاق زشتم مبارزه میکنم. به اینصورت که برنامه ریزی میکنم و از تیک خوردن کنار گزینه های to do list بیشتر از هرچیزی لذت میبرم.  این باعث میشه احساس مفید بودن کنم و متوجه بشم برای محقق کردن هر هدفی؛ چه کوچیک و چه بزرگ چقدر تلاش کردم و چقدر نتیجه گرفتم. اینجوری توقع ندارم با کوچکترین تلاشم یه نتیجه بزرگ بگیرم و به نفس تلاش کردن بی چشم داشت عادت میکنم. که گرچه همیشه این بی چشم داشت بودنه خوب نیست ولی به هر حال برای این مقطع زمانی و این مشکل من علاجه...

    روز یازدهم:"من خوشحال ترینم وقتی که.." کی؟ کی خوشحال ترینی ؟ پیش کی خوشحال ترینی؟ چه چیزی باعث خوشحالیت می شه؟ چه مودت رو لایت می کنه؟
    من خوشحال ترینم وقتی که از خودم رضایت درونی دارم. وقتی که همه گزینه های تودو لیستم تیک خورده. وقتی که کنار سایه ام. وقتی با نهال و لیمو حرف میزنم. وقتی مینویسم و تو دنیای تخیلات گم میشم. وقتی انیمه یا فیلم محبوبمو میبینم. وقتی که نودل میخورم و کیدراما میبینم. وقتی که پیامک خرید اینترنتم برام میاد. وقتی که شیر قهوه میخورم و اهنگ گوش میدم. وقتی که به اینده فکر میکنم و برای اینده تلاش میکنم. وقتی که مدیتیشن میکنم و به صدای پیانو گوش میدم. وقتی که کتاب میخونم و میزارم کلماتش تو روحم نفوذ کنه. وقتی که ادما رو میخندونم. وقتی بهم میگن براشون مفید بودم. حتی همین الان که فهمیدم میتونم این لیستو تا بینهایت ادامه بدم:))))
    روز دوازدهم: امروز درباره همه کسایی که راجع بهتون بد حرف زدند و شما رو قضاوت کردند بنویسید که چرا نظرشون درمورد شما غلط بوده ، چرا اون چیزی که گفتند نیستید ؟
    الان تقریبا تونستم قراموششون کنم و ازشون بگذرم. اما خیلی چیزها شنیدم.درواقع همه ادمها قضاوتهای بدی راجب خودشون شنیدن.. 
    من شنیدم که بهم گفتن گستاخم. بهم گفتن خلاف اداب رفتار میکنم و ادب رو رعایت نمیکنم. صادقانه؛ شاید برای جایگاه اجتماعی ارزشی قائل نباشم(متاسفانه نمیتونم به معلمی صرفا به خاطر اینکه معلمه احترام بزارم. چیزی که برام اون فرد رو محترم میکنه افکارشه) ولی با اینجال هیچ وقت از راه توهین وارد نشدم. لااقل تمام مدت اینجوری سعی کردم و بنظرم توش موفق بودم. شاید رک حرف زده باشم، بی پروا حرف زده باشم؛ خلاف عرف رفتار کرده باشم اما جدا؛ توهین چیزی نبوده که تو دستور کار من قرار بگیره.
    بهم گفتن مغرورم. خب واقعا وات د ... :| من مغرور نیستم ولی طبعا نمیتونم تا درست و حسابی نشناختمت و باهم اشنا نشدیم بپرم تو بغلت که؟-.-
    دیگه اینکه... بدترین چیزی که شنیدم این بوده که طرف من رو مقصر همه اشتباه ها و لغزش ها و شکست های زندگیش کرده. این یکی کم برام سخت هضم شد ولی الان قاطعانه میتونم بگم اون من نبودم که تورو در معرض اسیب قرار دادم تو بودی که بدون تحلیل و فقط مثل یه طوطی من رو تقلید کردی درحالی که بر همه ابعاد قضیه اگاه نبودی و طبعا شکست خوردی و زمانی که دستت کوتاه بود همه اتهام ها رو به من زدی. من فقط روش زندگی خودم رو داشتم. قرار داد نبسته بودم که تو با تقلید از من به موفقت میرسی؛ حتی توصیه اش نکردم یا خوشمم نمیومد. هر ادمی برای موفقیت روش مختص به خودش رو داره...

  • ۱۷
  • نظرات [ ۲۹ ]
    • aramm 0_0
    • جمعه ۴ تیر ۰۰

    بهرحال انتقاممو ازت میگیرم هلن، منتظر باش:>



    چالش دوست بیانی که از اینجا شروع شده و به دعوت  هلن مینویسم*-*

    عاممم.. قبل هر چیزی اینجا یه استوپ میکنم؛ من واقعا اینجا به کسی به اونصورت نزدیک نیستم؛ ولی الان میخوام مخاطبم رو شخصی قرار بدم که حس میکنم روحیاتمون بیشتر شبیه همه و طبعا؛ شناخت بیشتری ازش دارم"-"

    ۱) دوست شما از چه نوع تفریح هایی خوشش میاد؟
    هاممم.. نمیدونم:| این تیپیکالم نسبت به اکثر سوالای این چالشه, تازه مثلا دارم درباره کسی مینویسم که ازش شناخت بیشتری دارم:|
    خیلی خب فک کنم کتاب خوندن, انیمه دیدن و فکر کردن. فکر کردن شامل رویا پردازی تااااا قکرای فلسفی و فلانم میشه. نقاشی هم گاهی میکشه و بزار ببینم؛ وقت گذروندن با داییش هوم؟

    ۲) استایل دوست شما چیه؟ چه سبک پوششی رو استفاده میکنه؟
     وای این یکیو جدی جدی نمیدونم. تو زندگی واقعی که عمرا ازش اطلاع داشته باشم پس همینجوری تصوراتمو بخوام بگم؛ یه تیشرت مشکی+ پیراهن مردونه چارخونه ابی سرمه ای که اکثرا استیناشو به کمرش بسته+ نیم بوتای سرمه ای+ شلوار جین تیره

    ۳) کتابای مورد علاقه ی دوست شما چیه؟
    در درجه اول پرسی جکسون. اصن اگه غیر این باشه زندش نمیزارم^-^ و بعدش.. میدونم مگنس  چیس و هری پاترم دوست داره. مجوعه کتابای انشرلی و قصه های جزیره  رو هم همینطور. 
    خوب های بد و بدهای خوبم قبلا یه چیزایی راجبش نوشته بود. دیگه همینا..

    ۴) دلیل اینکه اونو به عنوان بهترین دوستتون میبینید چیه؟
     خب... من یکمی ازش بزرگترم. وقتی همسنش بودم شرایظ خوبی نداشتم وگرنه قطعا تو اون بازه زمانی خیلی شبیه هم بودیم. معمولا با کوچیکترا ارتباط نزدیکی نمیتونم بگیرم ولی مونی.. اینجوری نیست. افکارش رو دوست دارم. یه جورایی بلده تو هرچیزی تعادل ایجاد کنه و عاقلانه فکر میکنه.  در اخر باهاش راحتم و... احساس نزدیکی میکنم.

    ۵)چه اخلاقایی توی وجود شما هستش که اونو به دوستی با شما ترغیب میکنه؟
    مشخصا همه چیم^-^

    ۶)اگه میتونستید با دوستتون یه قرار یک روزه داشته باشید اونو به کجا میبردید؟
    من راجب مکانهای جالب بیرون اطلاع زیادی ندارم. دنج ترین فضا اتاق خودم و پشت میزمه ولی خب... اگه بخوام خارج از فضای سر بسته باشه؛  واقع گرایانه بخوام بگم یه تلسکوپ میخرم و میبرمش کویر تا تموم شب به ستاره ها نگاه کنیم. غیرواقع گرایانه؟البته که میرفتم کمپ دورگه. شایدم المپیوس.

    ۷)میتونید یکی از آرزوهای دوستتون رو برآورده کنید ، اون آرزو چیه؟
    ارزو... ارزوشو نمیدونم. *معذب خندیدن*

    ۸)اگه دوستتون جنس مخالف( یا حتی موافق) شما بود حاضر بودید باهاش وارد رابطه عاشقانه بشید؟
    قطعا نه. عشق روابط رو خراب میکنه. بعلاوه که گمون نکنم تو دنیا عشقی وجود داشته باشه..

    ۹)یکی دوتا جمله به شریک زندگی آینده دوستتون بگید.
    عمیقا... دلم برات میسوزه:)))) میدونم تحملش کار هرکسی نیست ولی با اینحال حق نداری عوضی بازی در بیاری. و در اخر امیدوارم اسمت توشا نباشه. 

    ۱۰)در آخر احساستون به دوستتون رو با یه اهنگ بهمون نشون بدید:))

     تادا : دریافت
    اینم از ترجمه اش

    در اخر دعوت میکنم از مونی؛ موچی؛ ارتمیس و ایسان*هاها*

  • ۹
  • نظرات [ ۱۵ ]
    • aramm 0_0
    • يكشنبه ۲۳ خرداد ۰۰

    واقعا گاهی شات اپ پلیز :))

    جدا اگه هنوز درک درستی از دختر بودن ندارید،میتونید دهنتونو ببندین و تبریک نگین. حرف زدن بلد نیستین حرف نزدن که بلدین؟نکنه توقع داری با ارتباط دادن رنگ صورتی،عروسک،لوازم ارایشی،احساسات و مهربونی بسیار؛لوس بودن،کفش پاشنه بلند،دامن،لطافت، و از این دست خزعبلات به جنسیت مونث چشمامون قلبی بشه؟ افرین حالا خط اول رو دوباره بخون.

  • ۲۹
  • نظرات [ ۸ ]
    • aramm 0_0
    • شنبه ۲۲ خرداد ۰۰

    بالاخره تموم شد:>

     

    هاممم... تا همین چند ساعت پیش هنوز تو مقطع راهنمایی بودم.. البته که هنوزم هستم، میدونم تا مهر هنوزم نهمی محسوب میشم،اما بهرحال حس خوبی داره. تموم کردن یه مقطع تحصیلی و تخصصی تر شدن درسا.. نمیدونم ولی برام جالبه:) اخرین امتحانمون دفاعی بود. 10 رفتم مدرسه،امتحان دادم و برگشتم. میدونین یکم بابت رفتارم شرمسارم، امتحانمو زودتر از همه دادم و بعد تحویل برگه فقط با سر تکون دادن با دبیرمون خدافطی کردم و رفتم. نه هیچ کس دیگه و نه حتی هم کلاسیام.. البته اوضاع اونقدرا هم خیط(خیت؟) نبود، امسال اولین سالی بود که تو این مدرسه بودم و خب نصف بیشترش مجازی بود، اون تایمی هم که حضوری بود مثه یه روح میرفتم و میومدم و با هیچ کس صحبت نمیکردم پس نمیتونستم صبر کنم تا بعد امتحان باهاشون یه خداحافطی صمیمانه داشته باشم هوم؟ بهرحال،هرچی که بود گدشت و من از امروز رسما وارد تابستونم شدم. تا اخر خرداد سریالمو تموم میکنم،تفریح میکنم بازی میکنم و  به خودم استراحت میدم. و از اول تیر دوباره برنامه هامو از سر میگیرم..
    ولی خب وقتی که برمیگردم و به این سه سال فکر میکنم رنگ خاکستری نگاهم رو میپوشونه. خاکستریِ خالص و نه هیچ رنگ دیگه ای. سال هفتم و هشتم دوستای خوبی پیدا کردم.. خیلی خوب.. اتفاقات بد کم نداشت اما تموم سختیا با یه دور "زو" بازی کردن تو نمازخونه تموم میشد. حالا بماند که خیلی زود جلوی تنها تفریحمونم گرفتن و طبق معمول کوفتمون کردن ولی بهرحال لحظه های خوبش تو ذهنم موندگار شده.. هشتمی بودن برای من مساوی با تحول بود. و خیلی از مهم ترین ادمای زندگیم رو از دست دادم. اگه یه روز ادرس اینجا رو به سایه دادم احتمالا میتونه شهادت بده من چقدر یهویی تغییر کردم و رفتم تو لاک خودم"-"
    از ادمی که یه لحظه اروم و قرار نداشت و از دیوار بالا میرفت تبدیل شدم به کسی که خیلی منزوی تر و اروم تر شده بود. و احتمالا کم حرف تر و ترسو تر... نیرونین در طاهر کول و باحال به نظر میرسه اما واقعا مزخرف بود،یه پسرفت بزرگ که هنوزم دارم باهاش مقابله میکنم.
    دلایل زیادی داشتم براش. برای این تغییر کردنم دلایلی داشتم که هنوز به هیچکس نگفتم،جز مامانم که اونم خودش فهمید*کوبیدن بر پیشانی*
    و بعدش که کرونا اومد و این باعث شد یکم راحت تر اون سال نحس رو تموم کنم. ولی اونقدرا هم به سودم تموم نشد،اگه یه دوره افسردگی و  کابوسای شبانه و ترس و استرس زیاد و طولانی مدت و  مشکلات این شکلی رو فاکتور بگیریم شاید.
    تابستون اون سال واقعا خوب بود.. کار خاصی نکردم اما شروع دراما دیدن، خوندن مقالات علمی مورد علاقم، خوندن بیشتر راجب اساطیر و در نهایت پیدا کردن بیان و اینجا... بهترین اتفاق زندگیم بود:) گرچه اینجا رو یکم دیرتر راه انداختم اما تابستونم با بیان گذشت و من این رو فراموش نمیکنم~
     سال بعدش من وارد یه مدرسه جدید شدم. از اون مدرسه کوفتیم اومدم بیرون*هنوز وقتی به این فکر میکنم چقدر استرس کشیدم تا ازمون و مصاحبه ورودیش رو قبول بشم خندم میگیره* و وارد یه مدرسه دیگه شدم. فقط خدا میدونه روزای اول چقدر رفت و امد تو یه محیط کاملا جدید برام سخت بود و عملا صم بکم بودم. اونقدر ساکت که وقتی روز سوم جواب سوال معلم رو دادم بهم گفت فکر میکردم تار های صوتیت مشکلی چیزی داره•-•
    و امسال با همه سختی های درسیش و قطع و وصل شدن وضعیت حضوری با مجازی بودن کلاسا سال اروم و خوبی بود. از دوستام دور شدم ولی در عوض از لحاظ روانی ارامش بیشتری داشتم'-'
    اومم.. اره دوسش داشتم. ابدا دلم نمیخواد این سه سال دوباره برام تکرار شه اما اگه بخوام مثبت اندیشانه بررسیش کنم میتونست خیلی بدتر بشه پس ازش راضیم. اما میدونم قرار نیست سه سال بعدی رو اینجوری بگدرونم. ضعف هام رو کنار میزارم و جسورانه تر ادامه میدم. دوست دارم سه سال بعد وقتی دارم به گذشته نگاه میکنم بگم این سه سال سکوی پرش من بوده. هوم..

    +قهقهه در وایکیکی عالیه:"))))))))

  • ۱۲
  • نظرات [ ۵ ]
    • aramm 0_0
    • چهارشنبه ۱۹ خرداد ۰۰

    از همین پستهای استلایی 2

    از همین پستهای استلایی 2
    1. امتحانا. امتحانا دهنمو سرویس کردن. شروع پر شوری بود درست نمیگم؟ جدا ازشون خسته شدم. بخاطر پرسشها و امتحانای ویدیو کال طور در طول سال به اندازه کافی خر زدم و یه هفته قبل شروع امتحانات هم به طور جدی شروع کردم به خوندن.. و الان دیگه کم اوردم. دلم میخواد این دوتای اخری رو خراب کنم، اصلا حس خوندنش نیست...
    2. زبان. اوه پسر من واقعا تو یادگیری زبان تنبل و بی اشتیاقم. علاوه بر اون احتمالا در این زمینه یه خنگ بالفطره هم هستم. پنح روز تمام داشتم براش خر خونی میکردم و در نهایت فکر کنم امتحانمو خراب کردم.. بهرحال؛کنچانا...
    3. دراما. یه درامای جدید رو شروع کردم یا بهتر بگم دوتا درامای جدید رو. اول از همه هتل دل لونا رو دیدم تا قسمت 2؛ و خب.. نمیدونم چرا اما فصای خشک و رسمی،استایل ایو که برام فوق العاده عیر قابل تحمل بود،تجملات زیاد و میزان کمدی کم باعث شد دراپ بشه و برای فرار کردن از این روزای سخت به قهقهه در وایکیکی پناه بیارم*به لطف سنای عزیز:دی* و الله الله که چقدر دوست داشتنیه این مجموعه:")
    4. مجازی. عملا فعالیت مجازیم رو به نصف و کمتر از اون رسوندم. اپ های پر استفاده ام رو پاک کردم و زندگی مجازی بی دردسر تری رو دارم تجربه میکنم. بینهایت ازش راضیم~
    5. نوشتن. کمتر از دو هفته اما انگار هزار ساله که چیزی ننوشتم. حس بدیه، دائما احساس میکنم دیگه نمیتونم تا اخر عمرم چیز بدرد بخوری بنویسم و ممکنه قوه نوشتنم نابود بشه.. ولی راستشو بخواین... علاوه بر اینکه تو امتحانا وقت سر خاروندنم ندارم(البته که وقت سریال دیدن رو دارم:دی)، یه مدت خیلی کسل شدم و اصلا سمتشم نمیرم.. هوم.. خیلی بده نه؟
    6. تابستون. تا قبل امتحانا کلی شور و شوق برای تابستون داشتم و تا همین چندتا امتحان پیش هم همینجوری بودم ولی رفته رفته انقدر پای این درسای کوفتی خسته شدم که الان هیچ ایده ای براش ندارم.. اینم بده؛میدونم..
    7. کتاب. امسال بالطبع مجازی شدن کلاسا و بیشتر از قبل تو مجازی وقت گذروندن میزان خوندنم افت خیلی شدیدی کرده و از خودم واقعا شرمسارم"-" آخرین امتحانم رو که بدم لیست کتابام رو بر میدارم و میرم کتابفروشی تا از خجالت خودم در بیام،پیشنهاد شما چه کتابیه؟هر ژانری.
    8. ارور.  فک کنم یبار دیگه هم سوال 7 رو پرسیده بودم ولی خب جدا حال ندارم برم پیداش کنم:|
    9. پیوست به 6. هی پسر همین الان یادم افتاد رول نویسی کافه بیان باید تو صدر لیست کارای تابستونم باشه:>
    10. بولت ژورنال. دارم از بولت ژورنال بطرز جدی تری استفاده میکنم. واقعا زندگیم رو نظم داده و این عالیه. میدونین فقط کافیه قلقلش دستتون بیاد، اصلا نیازی به نظم،روتین خاص یا این چیزا نداره. باهاش منعطف برخورد کنین.
    11. ورزش. یه ده پونزده روزی ورزش رو شروع کرده بودم و به جرعت میتونم بگم از لحاظ فیزیکی خیلی اکتیو تر بودم و مثه الان از ساعت 3 ظهر به بعد لش نمیکردم و خلاصه که آره. فوق العاده بود. اما باز گشادی پیشه کردم و به بهونه درس متوقفش کردم، حالا باز قصد دارم راهش بندازم و اینا. امتحانش کنید، اونقدرا هم سخت نیست
    12. شیفت. نمیدونم چقدر با شیفیتینگ آشنا هستین،( که اگه هم نیستین برین اشنا شین) من یه مدت خیلی زیادیه که دارم امتحانش میکنم و با هیچ متودی به نتیجه نرسیدم. اخرین بار تو ماه رمضون با متود پیانو موفق شدم به مرزdr برسم و صداها رو بشنوم. تقریبا مطمئن بودم موفق شدم ولی تا قبل از اینکه مامانم صدام کنه:_)  از این به بعد جدی تر براش تلاش میکنم ببینم چی میشه
    13. درس. یکم منزجر کنندست اره، ولی قراره تابستون یسری از درسای سال بعد رو بخونم تا برای برنامه ای واسه سه سال بعدی دارم اماده باشم(منم برای خودم متاسفمXD )،یکم فکر کردن بهش عصبیم میکنه ولی چیزی نیست، عادت میشه:]
    14. استلا و سینیور بر نمیگردن؟ *بیرون اوردن چاقو*
    15. پونزده هم رند حساب میشه دیگه،خدافس:|

    ویرایش: به حق مرلین،100 تا شدیم؟*-*

  • ۷
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • aramm 0_0
    • دوشنبه ۱۷ خرداد ۰۰

    رمز داده میشود!*فوری

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • aramm 0_0
    • شنبه ۱ خرداد ۰۰
    چه رنجی می‌کشد آن کس که "انسان" است و از احساس سرشار است..